تبليغاتX
یکی ام اون بالا هست...
تاریخ :۴شنبه  88.3.20  اینجا سرزمین فرزانگان است.

آخرین امتحانت آمار است.[....]بدون اینکه چیزی ازش سردربیاری و نصف مطالب کتاب رو در راه خونه به مدرسه از مهسا و رویا یادبگیری هلک هلک  میشینی روی صندلی . برگه ها رو توزیع می کنن.سرت رو میندازی پایین و شروع می کنی به آبی کردن برگه ات.دبیر محترم مربوطه سر جلسه نمیان و البته خوب کاری هم می کنن.طبق عادت همیشگی باید جزء آخرین نفراتی باشی که برگه رو میدی......هنوز سر جلسه هستی.....صدایی به گوش میرسد.  موسوی  موسوی حمایتت می کنیم...صداهارو کاملا" شناسایی می کنی و قوت قلب می گیری.بالاخره برگه رو میدی و  از آخرین امتحان خداحافظی می کنی. یه نفس راحت می کشی و با خودت می گی:«باورم نمیشه که تموم شد!» میری حیاط. خبری از صاحبان صدا نیست.

با رویا و مهسا برمیگردی خونه.فرقی با روزهای دیگه نمی کنه!فقط میدونی که کلی وقت داری که کاری نکنی!!!!

تاریخ:۴شنبه 88.5.28  اینجا خانه است!

روزهای واپسین تابستان همینجوری سپری می شود و تو می دانی که کلی وقت داشتی که کلی کار انجام بدی و دریغ و افسوس و دریغ.

حالا یه نفس عمیق میکشی و با خودت میگی:«باورم نمیشه  داره تموم میشه!»و تو یادت می افتد که تاریخ یعنی بیان زنگی گذشتگان برای عبرت آیندگان..و تو همیشه یادگرفته ای که عبرت گرفتن یادت برود.

چه خوب که دوستان جانی هستند که باعث دلگرمیت میشن.ویا اینکه تو خیلی سخت میگیری. درس و مدرسه بهترین دوران زندگیته. مگه نه؟

پ.ن:لطفا" سوال آخری رو جواب بدین؟ ( ?agree or not)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط رویا | 
با سلام

حدود ۳ماه بود که کامپیوترم خراب بود(د..... .ر... .ر..  .و.)

فقط بگم که ۹ شهریور کتابها توزیع میشن

عکس چطوره؟خودم گرفتمااااااا.

روزگار به کامتون شیرین و چسبناک

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط رویا |