![]() |
![]() |
|
|
باسلامی گرم خدمت همه دوستان عزیزم.نمی دونم این چندروزه اصلا" حس و حال نوشتن نداشتم, حتی همین حس و حال عجیب باعث بروز اتفاقاتی شد.......................................از اینها که بگذریم می رسیم به موضوع پست امروز,که درباره ی سفر ریاست جمهوری محترم به استان ما زنجان است! شرح واقعه: «رأس ساعت 11مدرسه تعطیل می شود.دانش آموزان در پوست خود نمی گنجند.بچه هایی که برای شرکت تو مراسم استقبال آمادگیشون رو اعلام کرده بودن,یه گوشه حیاط جمع می شن و پس از قرائت اسامی دانش آموزان و سپری شدن زمان(حدودا"30دقیقه)سوار اتوبوس می شن.......ساعت 12 است ....... یه جوری خودشونو می رسونن چهارراه انقلاب,از بین جمعیت عبورکرده,جلوی کتابفروشی سهروردی حضور بهم می رسانند......ساعت 1است و............همچنان عقربه های ساعت حرکت می کنندو.......ساعت 5/1است... کف پیاده رو را گلبرگهای زرد پوشانده................ماهرخ(خبرنگارصداوسیما) جلو می آید........با شیما صحبت می کند تا بلکه راضی شود و گزارشی از او بگیرد.....جدال بین ماهرخ و شیما ادامه دارد......توی از خدا بی خبر میگی:«ماهرخ حالا چی می خوای بپرسی؟»ماهرخ روبه فیلمبردارکرده و می گوید:«باهاش مصاحبه می کنم.»شیما نفس راحتی می کشد.تو می گویی:«.........»[ماشالا اعتماد بنفس]گزارش گرفتن ماهرخ تمام می شود.....تو نیز نفس راحتی می کشی........ساعت 2است.......از اطرافیان می شنوی:«می گن هواپیمای رئیس جمهور هنوز از تهران بلند نشده......»دهانت به اندازه ی ارتفاع ستون های وسط میدان انقلاب باز می مونه..........عزمت رو جزم می کنی وبا دوستان جان تصمیم می گیریداز چهارراه تا بلوار پیاده روی کنید.....ازکلوچه فروشی ایستگاه,یه کلوچه فومن می گیری و50تومان به طرف بدهکار می مونی به مقصدکه دردوردست ها قرار دارد خیره می شوی..............میرسی بلوار...جونت دراومده...عزرائیل رو جلو چشمات می بینی.....[استغفرا...]ساعت 5/2است ....تو بلوار وایستادی که بالا سرت رو نگاه می کنی ,می بینی یه هواپیماباارتفاع کم داره از آسمون عبور می کنه.حدس می زنی که رئیس جمهور تو اون هواپیماست[مطمئنی]ساعت3-45/2است که می بینی همون هواپیما خوشگله مسیر رفته رو داره بر می گرده(دلتا ایکس=0)........ساعت حدودا" 3-5/3 است...تو الآن تو خونه نشستی و درد پاهاتو حس می کنی......داری میمیری...............روزبعد تو مدرسه هرکی رو میبینی میگه :«دیروز تو اشراق نشونت میداد.....»...............................وتو هم چنان درد پاهاتو حس میکنی................. پ.ن1:صداوسیما خیلی سرعتش بالاست....شب نشده گزارشو پخش کرد..... پ.ن2:یکی بگه این یارو عراقیه تو زنجان چی کارمیکرد؟اخبارشبکه 1داشت درمورد اون و گفت وگوش بارئیس جمهور حرف میزد که دیدم پای تلویزیون نوشته زنجان!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط رویا |
|
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیاز مند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است, مثل تنها مردن! منبع:دفترهای سبز دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط رویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
مامان جونم دايي عزيزم تنها ترين تنها«آبجي جون» ماژلان*ناپلون*ارنست آرزو جون پريا جون شكلات شور مرضيه جون نسترن عزيزم هاله خانوم هیاهوی درونم عمو جونم نیما خان "تبليغات رايگان" |
|
RSS
|